پــــ♥ــرنیاپــــ♥ــرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

پــــــــ♥ـــــرنیا....موهبت الهـــــ♥ـــی

♡♡♡پرنیا عشق مامان و بابا♡♡♡

پرنیای عزیزم خرید های این چند وقت که برای شما بوده رو تو این پست میزارم ببخشید اگه بعضی هاش جا مونده 18 ماهگی   ادامه ی مطلب                                       19و20 ماهگی                      21ماهگی         ...
22 دی 1392

♡♡♡16و15ماهگی پرنسس کوچولووروز مادر♡♡♡

سلام دخمل گلم دیگه 16 ماهگیت در حال اتمامه داری کم کم وارد 17 ماهگی می شی 25 ماه قبل که بردمت بهداشت وزنت رو گفت بد نیست و زیاد وزن نگرفتی آخه توبلا اصلا درست غذا نمی خوری و با هزار قر باید بهت غذا بدم تو این دو ماه اتفاقات زیادی رخ داد و تو هم کارهای جدیدتری یاد گرفتی و شیطون تر شدی یکی از اتفاقات این بود که دایی محسن و زن دایی با نی نی 6 ماهه رفتند مکه و 12 روزه اومدند کارهای جدیدت سفره رو کمک مامانی جمع می کنی و میاری تو آشپز خونه موقع پهن کردن سفره زیر قابلمه ای رو می بری   1392.1.12با دستت بوس می فرستادی قبلا ولی حالا با لبات بوس می کنی 1392.1.5شروع کردی به گفتن آب  و هی تکرار می کنی 1392.1.21با دستات می...
22 دی 1392

♡♡♡14ماهگی و با یه عالمه تاخیرررر♡♡♡

سلام عروسکم چند وقته که برات خاطراتت رو ثبت نکردم آخه هم وقت نکردم ،هم تو شیطون بلا نمی ذاری و وقتی پای کامپیوتر می شینم شروع می کنی غر زدن و دیگه اینکه یه تقویم برات طراحی می کردم که خیییییلی ناز شدن و خلاصه دیگه نمی رسیدم برات بنویسم تازه دیشب تو مبایلم برات کلی می نوشتم که بعدا بیام برات ثبتش کنم که همش پرید اینقد حرص خوردم که نگوووووووو وای مامانی جدیدا خیلی اذیت می کنی همش می خوای من پیشت باشم و یه لحظه که ازت دور می شم شروع می کنی به گریه کردن فقط وفقط با فیلمی که برا تولدت با عکس هات درستیدم آرومی و تنها می شینی و تا آخرش نگاه می کنی و هیچی نمی گی و ذوق خودت رو می کنی آره خلاصه تازگیا خیلی بلا شدی و هر روز یه کار جدید می کنی و خ...
22 دی 1392

♡♡♡بافتن کلاه♡♡♡

چند روز پیش 1391.11.7با مامان جون رفتیم برا ت کاموا گرفتم که برات کلاه ببافم البته من که بلد نبودم ولی مامان جون گفت بهت یاد می دم همون روز هم تو یکمی سرما خورده بودی و بارون می اومد خلاصه رنگ کاموا رو نارنجی انتخاب کردم و یه مدل کلاه هم پیدا کردم و یه شب که خونه مامان جون دعوت بودیم ما مان جون اون رو سه سوته بافتش منم تا حدودی یاد گرفتم ولی اصلا نبافتمش خلاصه وقتی کامل شد کلاه خیلی کوچیک شد و مامان جون یکی دیگه بافت حالا بعدا عکسش رو برات می ذارم   امروز 1391.11.17بعداز ظهر مامان جون کلاه و شالت رو آماده کرده بود و آورد خونمون خییییلی خوشگل شده بود دست گلش درد نکنه بابایی هم ازش خوشش اومد آخه خیلی بهت می اومد  ...
22 دی 1392

♡♡♡12 ماهگی پرنیا جون♡♡♡

سلام مامانی الهی فدات بشم خیلی شیطون و بلا شدی و همش با کارهای جدیدت دل منو بابایی رو می بری تازگیا که کلمه ی الو رو دائم تکرار می کنی که آدم می خواد بخوردت وقتی می ریم خونه ی مادر شهناز شبها که آقاجون پای تلوزیون نشسته و کنترل ها و تلفن پیششه تو می ری سراغ تلفن و به آقاجون نگاه می کنی و یه لبخند ناز می زنی و چشمات رو کوچیک می کنی و تلفن رو برمی داری و آقاجون هم بهت می خنده و همه می گن آقاجون تلفن رو به هیچ بچه ای نمی داد و به پرنیا گوگولی می ده خودت ببین مامانی چقدر خودت رو شیرین کردی خلاصه آقاجون خیلی دوستت داره یه کار دیگه که کنترل رو برمی داری و سمت تلوزیون می گیری و با انگشتات می زنی رو دکمه هاش یا تلفن اسباب بازیت رو دکمه هش رو می زن...
22 دی 1392

♡♡♡رنگ بازی♡♡♡

هفت تا مداد رنگی                                     من توی جعبه دارم            مثل یه رنگی کمان رنگاشو می شمارم هفتا پرنده با هم تو لونه ای نشستن مثل روزای هفته هر یک به رنگی هستن     شنبه به رنگ پاییز همیشه زرد رنگه یکشنبه رنگ سبزه مثل چمن قشنگه دوشنبه نارنجی رنگ قشنگ خورشید سه شنبه ها بنفشه گل بنفشه خندید   چهارشنبه...
22 دی 1392

♡♡♡نهمین ماه شکفتنت مبارک گل باغ زندگیم♡♡♡

نه ماه تو دلم زندگی کردی و نه ماه هم بیرون دلم تو بغلم مبارکت باشه عسلکم نه ماهگی   سلام عشق کوچولوی من نه ماه هم گذشت و فقط سه ماه دیگه مونده تا یکسالت بشه و تو همچنان عزیزترین موجوجود زمینی عروسکم پرنیاجون حسابی سرگرم شدیما تو شدی همه ی دنیای من و من هم شدم همه ی دنیای تو پرنیاجونم چقدر زود بزرگ شدی انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی حالا دیگه قد کشیدی و توپولو شدی و شیطون... خیلی دوستت دارم مخصوصا با این کارایی که می کنی احساس می کنم چقدر خوشبختم که تو رو دارم خیلی دوست دارم همه ی شیطو نیات رو بنویسم ولی توی بلا نمی ذاری بشین پای کامپیوتر و اذیت می کنی ولی خوب منم سعی می کنم وقتی خوابی بیام سرا...
22 دی 1392

♡♡♡8ماهگی پرنسس پرنیا و دو مروارید زیبا♡♡♡

قندو عسلم هشت ماهگیت هم تموم شد و وارد ماه نهم شدیم هشت ماهه دلیل نفس کشیدنم شدی مونسم شدی همه کسم شدی وااای عزیزم اگه یه لحظه ازم جدا بشی دلم برات یه ذره می شه خییییییلی دوستت دارم هر روز شیرین تر و با نمک تر می شی و دل من و بابایی رو می بری وای وقتی بابایی از مغازه میاد با تموم سرعتت می ری سراغ بابا و من رو رها می کنی که اون موقعه که من بهت می گم پرنیا من اینجا بوووووووووقموقتی بابایی بغلت می کنه من دستت رو می گیرم دستت رو از دست من می کشی و محکم به بابا می چسبی و پاهات رو می ذاری رو کمربند بابا و می ری بالاخلاصه خیلی دل می بری ، دایی احسان وقتی می بیندت اینقدر باهات بازی می کنه ودایی محسنم وقتی گریه می کنی او...
22 دی 1392

♡♡♡کوه صفه♡♡♡

امروجمعه 1391.5.27هستش پس فردا عید فطره امشب با مامان جونی و آقاجون و دایی ها و زن دای جونا رفتیم برا افطار کوه صفه خیلی خوش گذشت یه جشن کوچولو هم اونجا برگزار می شد که دایی احسان ودایی اکبر جایزه گرفتند قربونت برم مامانی چرا هر موقع جایی می ریم اصلا نمی خندی و حرف نمی زنی و هر موقع میایم خونه اینقدر ذوق می کنی عجبا برعکس عمل می کنی همه دوست دارن برند بیرون تو دوست داری خونه باشی حالا کاشکی بزرگ که می شی خوب بشی آخه من اصلا دوست ندارم این رفتارت رو اما خداییش هر موقع اونجا می ذاشتیمت رو زمین ذوق می کردی نمی دونم شاید هم دوست داری برا خودت آزاد باشی و کسی بغلت نکنه .چند تا عکسم با بابایی و دایی حبیب گرفتیم. ...
22 دی 1392